به كافه نمايش خوش آمديد ورود | پيوستن | كمك

فیلم لاگ

بیوگرافی امیر کاستوریکا

من دفعات متعددی متولد شده ام و می دانم یکی از تولدهای من در کن بوده است.

 

امیر کاستوریکا کارگردان، تهیه کننده و آهنگ ساز صربستانی است که در 24 نوامبر 1954 در سارایوو متولد شده است. وی تا کنون نزدیک به ده فیلم بلند سینمایی و تعداد زیادی فیلم کوتاه و فیلمهای تلویزیونی ساخته است. کاستوریکا همچنین بعنوان نوازنده گیتار در یک گروه راک فعالیت می کند. وی تاکنون جوایز متعددی را برای ساخت فیلمهایش دریافت کرده که در میان آنها می توان به دو نخل طلایی برای فیلمهای زیرزمین و وقتی پدر برای کار رفته بود و همچنین خرس نقره ای (جایزه ویژه هیات داوران) برای رویای آریزونا اشاره نمود. Emir Kusturica

پراگ

اگرچه کاستوریکا در شهر سارایوو متولد شد و این شهر بدلیل مسلمان نشین بودن شهرت دارد اما خانواده او ریشه های ارتودوکس داشت. مورات پدرش، بمانند بسیاری از یوگوسلاوهای دیگر به گروه های کمونیستی پیوست. اما امیر که تنها پسر بود، کمونوسیت را متهم نمود و راه خود را به سمت کارگردانی پیش گرفت. کنجکاوی امیر جوان بیش از آن بود که او را وادار به اطاعت از خانواده اش نماید، به همین دلیل او با افرادی شرور رفت و آمد داشت. خانواده او برای ممانعت از معاشرت او با این افراد تصمیم گرفتند او را در سن 18 سالگی به خارج از کشور بفرستند. از آنجایی که آنها در همسایگی سینمای سارایوو زندگی می کردند برای او تحصیل در رشته سینما را در نظر گرفتند و در نهایت او را به مدرسه مشهور فامو فرستادند.

سارایوو

در آن زمان من مثل یک زمین دست نخورده بودم. من خیلی کنجکاو بودم اما مدرسه را دوست نداشتم و هیچ رابطه ای هم با سینما نداشتم. باید گفت کار من در سینما یک اتفاق تصادفی بود. پدرم دوستی داشت که در آن زمان مسئولیت یک موسسه سینمایی را بعهده داشت و او کسی بود که مرا وارد این فضا نمود. بعد از اتمام تحصیل در مدرسه سینمایی و بازگشت به سارایوو فهمیدم که چه میزان خاطرات کودکی، تجربیات شخصی و سرزمینی که در آن زندگی کرده ام قابلیت تبدیل شدن به داستانهای غنی را دارند. و این اولین باری بود که من دریافتم سینما چیست.

اولین فیلم کوتاه او به شدت مورد توجه قرار گرفت و باعث شد تا او شناخته شود. اولین پروژه شخصی او "وقتی پدر برای کار بیرون رفته بود" کاری پر ریسک بود که در اعتراض به تبعید سیاسی دولت کمونیست یوگوسلاوی ساخته شد. که در آن زمان در جامعه بعنوان یک تابو مطرح بود. کاستوریکا در ساخت فیلمهایش از زبان مادری اش استفاده می کرد و حتی از لهجه های محلی بازیگرانش بهره می جست که این باعث می شد پلورالیسم (چندگانگی) در یوگوسلاوی را بهتر به نمایش بگذارد. در همین راستا فیلم آیا تو دالی بل را بخاطر داری؟ اولین فیلم یوگوسلاو بود که در بوسنی فیلم برداری شد و از زبان رسمی صرب-کروات استفاده ننمود. امیر به همراه فیلم نامه نویس خود تصمیم گرفت تا کارش را با ساخت سه گانه ای در مورد وضعیت سیاسی سارایوو ادامه دهد که این تصمیم منجر به ساخت فیلم وقتی پدر برای کار بیرون رفته بود شد. اما دریافت غیر منتظره نخل طلایی باعث شد تا امیر به دنیای جدیدی وارد شود و او ساخت این سه گانه را رها کند.

این واقعه باعث شد تا امیر تصمیم بگیرد خود را برای مدتی از دنیای سینما دور کند و به نواختن گیتار در گروهی پانک-راک با نام Smoking Forbidden بپردازد که گروهی شورشی بود.

نیویورک   

نخل طلایی باعث شد تا تمام درهای سینما به روی او گشوده شود. امیر به موضوعات جدید و مناطق جدید فکر می کرد اما در نهایت فیلم اوقات کولی ها را در کشور خودش ساخت. وی موضوع این فیلم را پس از خواندن مقاله ای درباره معامله کولی ها با مردم انتخاب نمود. امیر موضوع را با یک خبرنگار در میان گذاشت و زمان زیادی را در کمپ گروهی از کولی های مقدونیه گذراند. بعد از اتمام فیلم برداری میلوش فورمن کارگردان چک با او تماس گرفت و به او پیشنهاد داد تا امیر جایگزین او در دانشگاه کلمبیا شود. بعد از تفکر زیاد او تصمیم گرفت تا فیلم بعدی خود رویای آریزونا را به زبان انگلیسی فیلم برداری کند. یکی از شاگردان او در دانشگاه به او فیلم نامه ای در مورد رویای آمریکایی داد. در همین زمان جنگ بالکان آغاز شد و نگرانی های او برای خانواده اش باعث شد تا ساخت این فیلم تبدیل به یک کابوس شود که در نهایت این نگرانی ها موجب شد تا فیلم رنگی تیره به خود بگیرد.

بلگراد

مورات، پدر امیر بعد از به غارت رفتن خانه شان در سارایوو به دلیل سکته قلبی از دنیا رفت. بعد از آن خانواده توانست در مونته نگرو پناهگاهی پیدا کند. این واقعه باعث شد تا امیر احساس کند که باید به کشورش بازگردد و حقیقت کشورش را به دنیای غرب بازشناسد و در نهایت او پروژه ساخت فیلم زیر زمین بر اساس فیلم نامه ای از دوشان کواچویچ، یکی از مشهورترین کارگردانان تئاتر در یوگوسلاوی را آغاز نمود. این فیلم بازگویی تاریخ یوگوسلاوی از زمان جنگ جهانی دوم تا زمان حاضر بود. فیلم در فرمی هجو آمیز و با استفاده از ترفندهای متعدد به سبکی بی قاعده و ناموزون و پر از رنگ دست یافته است.

این فیلم دومین نخل طلایی را برای او به ارمغان آورد و باعث شد تا نام وی به لیست بزرگترین کارگردانان تمام دوران اضافه شود.

بعد از آن وی تصمیم گرفت تا به موضوعات ساده و پایان خوش بپردازد که نتیجه آن ساخت فیلم گربه سیاه، گربه سفید و داستانهای سوپر8 بود. پس از آن او دوباره به گروه موسیقی پیوست که اکنون نام خود را به No Smoking Orchestra تغییر نام داده بود. وی همراه گروه به نوشتن ترانه و ساخت موسیقی پرداخت و به همراه آنها به تور دور دنیا رفت.

پس از بازگشت به ساخت فیلم زندگی یک معجزه است پرداخت و در سال 2005 بعنوان رئیس هیات داوران جشنواره کن برگزیده شد. وی در سال 2006 فیلم مارادونا که یک مستند درباره زندگی این اسطوره فوتبال است را ساخت. به گفته کاستوریکا این فیلم کامل ترین مستند درباره زندگی مارادونا است که تا به حال ساخته شده.

آخرین فیلم کاستوریکا Promise me This محصول 2007 است که درباره پیرمردی است در حومه بلگراد که امیدوار است پسرش از شهر برای خود همسری برگزیند و پیش او بازگردد.

کاستوریکا در سال 2007 نشان شوالیه فرهنگ و هنر را از وزیر فرهنگ فرانسه دریافت کرد.

 

مطلب بعدی کافه نمایش اختصاص دارد به گفتگوی کاستوریکا با مارادونا و مطالبی درباره این فیلم مستند.

انتشار يافته ۰۵:۰۷ ۳۰/۰۵/۱۳۸۶ توسط امیر مهرانی
Submit to OYAX Submit to Ghatar Submit to Todaylink Submit to Delicious Submit to Digg Submit to Furl Submit to Reddit Submit to Technorati Submit to Newsvine Submit to Stumbleupon Submit to Spurl Submit to Google Submit to Yahoo

اعلام مطالب

براي اينكه تغييرات در پست براي شما ايميل گردد لطفاً ثبت نام نماييد اينجا

ثبت نام مطالب اين پست RSS

نظرات

santacruz گفته:

عالي بود مثل هميشه عزيزم

۰۵:۰۸ ۱۰/۰۶/۱۳۸۶
 

مهدي دوگوهراني گفته:

نگاهي به : اميركاستاريكا

مقدمه

من از اميركاستاريكا ، چند فيلم ديده ام . ترتيب ديدنم ، اين گونه بود : زندگي يك معجزه است / آيا دالی بل را به ياد مي آوری؟ /  وقتی كه بابا به ماموريت رفته بود /  زيرزمين  / رويای آريزونا  .

اولي را كه ديدم ، برايم عجيب بود . دومي را كه ديدم ، بيشتر . تا ... آخرش . دركل ، از كارهايش ، لذت بردم . بعد ، شروع كردم به فكر كردن . كه چرا ؟ چرا از كارهايش ، لذت بردم ؟ اميركاستاريكا ، چه چيزي دارد كه به مذاق من ، خوش آيند آمده ؟ اين مقاله ، قرار است ، همين را مشخص كند !

١ ـ داستان فيلم (( زيرزمين ))

چون بيشتر مثال هايم ، از روي فيلم زير زمين (Underground)است ، بهتر است ابتدا ، خلاصه ي داستان اين فيلم را برايتان بگويم :

((ماركو)) و ((پيتر)) ، دوستان صميمي هستند . پيتر معشوقه اي دارد ، به نام ((ناتالي)) كه بازيگر تئاتر است . اما ناتالي ، به واسطه ي شرايط جنگ ، گوشه چشمي به ((فرانتس )) (يك درجه دار آلماني است) دارد . پيتر ، ناراحت شده . با همكاري ماركو ، وارد تئاتر شده . به  فرانتس  ، شليك كرده .  ناتالي را از روي صحنه ي تئاتر دزديده ! به يك كشتي كوچك مي برد . او ، ناتالي را ( براي عروسي ) به صندلي مي بندد ! براي شادي بيرون مي رود . ماركو به نزد ناتالي مي آيد . او هم ، گوشه چشمي به ناتالي دارد ! پيتر ، بدون آنكه آنها بفهمند ، متوجه ي مغازله ي ميانشان مي شود . همزمان ، آلماني ها مي آيند . پيتر ، دستگير مي شود . ناتالي هم ، با فرانتس مي رود . ماركو ، لباس دكترها را پوشيده . وارد دژ آلماني ها شده . پيتر را نجات داده .  ناتالي را نيز با خود ، به زور مي برد . ماركو ، براي درامان ماندن پيتر ، ازدست آلماني ها ( علي الخصوص فرانتس ) او را در زير زمين خانه اش ( به همراه يك عالمه زن و مرد و بچه ) پنهان مي كند . جنگ تمام مي شود . اما ماركو به پيتر ( و آنهايي كه در زير زمين مخفي شده اند ) پايان جنگ  را نمي گويد ! پيتر ( و همه ي آنهايي ديگر ) فكر مي كنند كه بايد براي پيروزي ، فضاي خفقان آور زيرزمين را تحمل كنند ! پس مدام ، اسلحه مي سازند و به ماركو ، تحويل مي دهند تا او ، براي پيروزي ، آنها را به پارتيزان ها بدهد . اما ماركو ، ‌همه ي اسلحه ها را مي فروشد و پولدار مي شود ! ماركو ، قهرمان جنگ مي شود ! به همراه ناتالي ، مجسمه ي پيتر شهيد را پرده برداري مي كند ! به همراه ناتالي ، يك كارگردان ، را ملاقات مي كند كه در حال ساختن  فيلمي براساس زندگي آنان ( پيتر / ماركو / ناتالي / فرانتس ) مي باشد . كه دست برقضا ، بازيگران فيلم آن ، با جواني خود آنها مو نمي زند ! ماركو ، از طريق يك دوربين مخفي ، زيرزمين را كنترل مي كند . با ناتالي ، مغازله مي كند . در پول غلت مي زند و ... اما بعد از مدتي ، عذاب وجدان مي گيرد . زمان مي گذرد .

پسر پيتر ، بزرگ شده . مي خواهد عروسي كند . عروسي در زيرزمين ، برپا مي شود . ماركو و ناتالي ، ‌وارد زيرزمين مي شوند . يك ميمون ، وارد تانك شده . توپ مي زند . ديوار زيرزمين فرو مي ريزد . پيتر به همراه پسرش ، از زيرزمين بيرون مي رود . بين راه ، مي رسد به محل ساختن فيلم . پيتر ، آدم هايي را مي بيند كه شكل اويند . با ديدن بازيگر نقش فرانتس ، عصباني شده . او را مي كشد ! به همراه پسرش ، فرار مي كند . به دريا مي رسد . شنا مي كند . يك هلي كوپتر مي آيد . به آنان ، شليك مي كند . پسر مي ميرد . پيتر فرار مي كند و ...

زمان مي گذرد . بيست سال بعد . ماركو ( با يك عالمه سرباز ) ، يك طرف جنگ ! پيتر( با يك عالمه سرباز ) ، يك طرف ديگر جنگ ! هر دو با هم ، درحال جنگ ! و ... ماركو و ناتالي ، گرفتار سربازان پيتر شده . به آتش كشيده مي شوند . پيتر رسيده . پاسپورت آنها را ديده .  فهميده . ناراحت و گريان . بمباران و ... پيتر مي ميرد. و ... يك جاي باصفا ، كنار دريا . آنجا جشن گرفته اند . همه ي مرده ها  در آنجايند ! ديگر دشمني نيست . همه در كنار هم هستند . به شادي و خوشگذراني و رقص و آواز و خواندن و خوردن !!!

2 ـ سياست

نمي شود ، جزو كشورهاي جهان سوم باشي و وارد سياست ، نشوي ! اميركاستاريكا هم ، اين درد ( جهان سومي / سياسي بودن ) را دارد . او ، اهل بوسني است . اهل سارايوو . درگير عقايد و ايسم ها و جنگ هاي داخلي و... او نمي تواند ، خارج از اين مقولات ، كار كند . كارهايش ، بازتاب زندگي جامعه اش مي باشد . كه درست هم ،‌ همين مي باشد . هنرمند ، از جامعه مي گيرد و به جامعه اش ، باز مي گرداند ! بازتاب دور و برش ، اگر در كارهايش نباشد ، كه ديگرهنر نكرده . كرده ؟

اميركاستاريكا ،‌ اين بازتاب جامعه ي خود را زيبا و حرفه اي ، عرضه مي كند . او مسئله ي شخصي اش را ( كه مال آن طرف دنياست ) آنقدر زيبا مي گويد كه من به عنوان مخاطب ( در اين ور دنيا ) با آن ، در گير مي شوم . طوري ، درگير مي شوم كه انگار خودم ، در ميانه ي آن هستم . در گير مسائل آنجا هستم .

3ـ شلوغي

معمولا جايي كه سياست در كار باشد ،‌آرا و نظرات زياد است . نظرات هم كه زياد باشد ، شلوغي زياد است . و اين شلوغي ، باعث هرج و مرج مي شود . همه ي تيره ها ... همه ي عقايد ... همه ي آراها ... همه ي مردم ، همه ي گونه ها ... همه و همه مي خواهند ، بگويند و بگويند و بگويند . بدون آنكه بدانند ، حرفشان ، درست است يا نه . مهم ، گفتن است . مهم اينست كه حرف آخر ، حرف آنها باشد ! حتي اگر اشتباه باشد ! مهم اينست كه حرف آنها انجام پذيرد ! حتي اگر مسخره باشد !

اين هرج و مرج و شلوغي در كارهاي اميركاستاريكا ، به خوبي نشان داده مي شود . نگاه كنيد ، به اكثر قريب به اتفاق صحنه هاي فيلمش . كمتر صحنه اي را مي تواني ببيني كه شلوغ نباشد . اگر هم مي خواهد ، يك صحنه ي تكي يا دونفري داشته باشد ، معمولا در پس زمينه ي يك قشون آدم است ! اين نبض تند هرج و مرج ، درلايه ـ لايه ي اثرش ، مشخص است !

4 ـ سورئال

عنصر واقع و خيال ، چنان در كارهاي اميركاستاريكا ، در هم تنيده شده كه تو نمي تواني ، حتي يك لحظه ، ‌بين آنها ، فاصله اي ببيني . تفكيك واقع و خيال ، در كارهاي اميركاستاريكا ، سخت است . واقع و خيال ، در كارهاي اميركاستاريكا ، كنار هم ، نيست . ‌درون هم ، است . بين هم است  .كه در اصل ، زندگي هم ، همين است . ما در عالم واقع ، مدام خيال داريم . چون با خيال هايمان ، زندگي مي كنيم . آنها را به عينه ، مي بينيم . آنقدر زيبا مي بينيم كه عين واقعيت است . و حتي ، واقعي تر از واقعيت دور و برمان !

براي نمونه ، فيلم ((زير زمين)) ش . همه مرده اند . يكي غرق مي شود ، در آب . مي ميرد . اما هنوز جان دارد . روحش ، جان دارد . روح مي رود . به جايي مي رسد . يك جاي باصفا ، كنار دريا . آنجا جشن گرفته اند . همه ي مرده ها  در آنجايند ! ديگر دشمني نيست . همه در كنار هم هستند . به شادي و خوشگذراني و رقص و آواز و خواندن و خوردن .

5 ـ گروتسك

كمدي ، جزو لاينفك كارهاي اميركاستاريكا است . لحني كه در همه ي كارهايش ، وجود دارد . اين كمدي براي كم كردن ، زهر اتفاقاتي است كه در فيلم ، رخ مي دهد . تا شدت مصيبت ، مارا نرنجاند . كمدي ، آن قضيه و زهر را برايمان ، خنده دار مي كند . تا جايي كه قضيه ، برايمان مسخره مي شود . هجو مي شود . استفاده از كمدي در كارهاي اميركاستاريكا ، به گونه ايست كه در بيشتر جاها ، به ترس نزديك مي شود . چيزي كه به آن ، گروتسك مي گويند . دراوج كمدي و خنده ، ترس ! نگاه كنيد ، به صحنه هاي كشت و كشتار ، در فيلم هايش .

براي نمونه ، فيلم ((زير زمين)) ش .  ماركو در حال آميزش با يك فاحشه است . فاحشه ، مدام ، زور مي زند ، براي ارضاي ماركو . اما ماركو ، راحت و آرام خوابيده ! توگويي ، فاحشه ، رويش نخوابيده ! در چهره و بدن ماركو ، هيچ خبري از تماس بدني نيست ! ناگهان ، جنگ شروع مي شود . شهر ،‌ مدام ، بمباران مي شود . تازه با سر و صداي جنگ ( و بمباران و ريختن آوار و خراب شدن ديوارها ) ‌ ماركو به وجد مي آيد ! تو گويي ، دارد به ارضا مي رسد . فاحشه ، ميلي ندارد ، به ادامه ي مغازله . مي خواهد ، ‌فرار كند . اما ماركو ، نه ! ماركو ، تازه به هيجان آمده . مي خواهد ، فاحشه را نگه دارد . اما فاحشه ، از ترس جنگ مي گريزد . ماركو ، ‌بدون توجه به جنگ ، خود ـ ارضايي مي كند ! تو در حين ديدن اين صحنه ، به عنوان مخاطب ،  مي ماني كه بخندي ؟ يا بترسي ؟ تكليف تو به عنوان مخاطب ، مشخص نيست . هست ؟

6 ـ عجيب

كارهاي كاستاريكا ، در نگاه اول ، خيلي ـ خيلي عجيب است . آنقدر عجيب كه نمي تواني ، هضمش كني . اما اگر با زاويه ي ديد او ( و سبك كارش = سورئال ) به فيلمش ، نگاه مي كني ، چنان لذت مي بري كه باورت نمي شود .

براي نمونه ، فيلم ((زير زمين)) ش .  در جايي ، ماركو و ناتالي مي خواهند با هم ،‌آميزش كنند .   حركت ماركو و ناتالي به سمت هم ،‌ عادي نيست . ناتالي ، مدام به خودش مي پيچد ! ماركو ، نيز ، مدام مشروب مي خورد و بطري هاي شراب را روي سرخودش ، مي شكند ! يا مثل حيوان روي زمين ،‌ چهار دست و پا شده ! به سمت ناتالي حركت مي كند !

در نگاه اول ، همه ي اينها مسخره است . در اصل ، آنها بايد ( مثل بچه ي آدم ) به سمت هم رفته ، و كارشان را بكنند . اما كاستاريكا ، حركت آنها را به سمت هم ، هجو مي كند . مسخره مي كند . از يك طرف ، شهوت ناتالي را كه نمي داند با چه زباني ، نهايت شهوت خود را بروز كند . او با زبان بي زباني ، خودش را براي تحريك ماركو حركت دهد . او از هر تكنيكي استفاده كند تا به مرادش برسد . همه ي اينها باعث شده كه حركات ناتالي ، كاملا احمقانه شود . ناتالي مثل يك مار ، مدام به خود مي پيچد . براي بروز شهوت . مدام خود را به در و ديوار مي چسباند . براي شدت شهوت خود . مدام ، با حركات مسخره ،  اين ور و آن ور مي پرد . مدام ، دست و صورت و پاها و باسن و ... خود را به شكل هاي مختلف ، عرضه مي كند .

اما از آن طرف ، ماركو . ماركو ، اصلا توي باغ نيست . چون قبلا به ناتالي ، علاقه داشت . الان ديگر ، ناتالي ، براي او ، عاديست . ازبس با ناتالي ، خوابيده . انگار كه از دست ناتالي ، عاصي شده . از طرف ديگر ، ماركو ناراحت است . عذاب وجدان دارد . براي دوستش ، پيتر . كه مثل خيلي هاي ديگر ، در زير زمين خانه ي اوست . به دروغ . حالا با اين ماجراها ، ناتالي ، تقاضاي آميزش هم دارد . ماركو نمي تواند ، مثل آدم عادي ، با ناتالي بياميزد . پس ، چهار دست و پا مي آيد . چرا ؟ چون يك حيوان است . چرا ؟ چون شهوت درونش ، يك غريزه ي حيوانيست . سواي اين ، وجدان ماركو در برابر خوي حيواني اش ( كه باعث دروغ و بدبختي همه ي آنهايي شده كه در زير زمين محبوس شده اند ) به او فشار مي آورد . عذاب وجدان او را اذيت مي كند . مي خواهد ، فراموش كند . پس مدام ، شراب مي خورد . اما شراب ، كارساز نيست . پس بطري را بر سر و روي خود مي شكند و شراب را روي خود و ناتالي مي ريزد . اما بازهم ، واقعيت ، دست از سر او برنمي دارد . او يك حيوان كامل است . و ...

مي بينيد ؟ اگر با دقت نگاه كنيم ، مي بينيم كه كاستاريكا ، بهتر ازاين نمي توانست ، اين صحنه را نشان دهد . گرچه در نگاه اول عجيب است و غريب . اما كاملا با شرايط شخصيت ها ( مخصوصا درونيات آنها ) جور در مي آيد ! نمي آيد ؟

7 ـ موسيقي / رقص / آواز

گويا كاستاريكا ، علاقه ي زيادي به موسيقي دارد . خوانده ام كه او ، نوازنده ي چيره دستي است . و انگار موسيقي فيلم بعضي از كارهايش را (مثل فيلم زندگي يك معجزه است ) خودش ساخته . اگر هم ، اينها نبود ، از فيلم هاي او ، كاملا اين مورد ، مشهود بود . جاي ـ جاي فيلم هاي او ، پر است از موسيقي . موسيقي اي كه جزئي جدانشدني از فيلم هايش است . يك عنصر مشخص . عنصري كه به وفور ، درفيلم هايش ، به شكلي بارز ، نمود پيدا مي كند . كمتر صحنه اي از فيلم هاي كاستاريكا را مي تواني پيدا كني ، كه خالي از موسيقي باشد . البته ، همين جا بگويم كه ، استفاده ي فراوان او از موسيقي ، اشتباه نيست . مثل بعضي ها كه امروزه ، از آن ،  به شكل سينماي صامت استفاده مي كنند ! نه ! موسيقي او ،‌ درونيست . جدانشدنيست . درست و اصوليست . با فضاي كارش ، همخواني دارد . درونيات آدم هاي فيلم او را باز مي كند . جالب اينجاست كه اين موسيقي ، بنابه خواسته ي كاستاريكا (‌و آدم هاي فيلمش ) هميشه ( و يا بهتر بگويم : بيشتر اوقات ) همراه با آواز است . آوازي كه آدم هاي فيلم او مي خوانند . و با با رقص ، آن را همراهي مي كنند . آدم هاي كاستاريكا ، زياد مي رقصند . اما چه رقصي ؟ رقصي كه نمود نمايشي دارد . چه نمودي ؟ توضيح مي دهم . رقص و آواز ،‌آنگاه صورت مي گيرد  كه شادي باشد . خوشي باشد . جشن و سرور باشد . اما در فيلم هاي كاستاريكا ؟ در بيشتر لحظات مي بينيم كه اين رقص و آواز ، در ظاهر خود ، شادي دارد . عمق فاجعه ، در آن ، كاملا مشهود است . همزمان با رقص و آواز ، جنگ است . يا لحظه اي ديگر ، جنگ خواهد شد . در كل ، بدبختي ، در كمين است . اما آدم ها مي رقصند ! خيلي هم ، مي رقصند . خيلي ، آواز مي خوانند . و ... اين ، يعني چه ؟ مبارزه . راندن غم . استقبال شادي . يا بهتر بگويم . خوش بودن . با به زعم من : الكي خوش بودن ! براي ادامه ي زندگي . براي گذران . براي فراموش كردن . براي زيستن . براي ماندن . براي راحت شدن . براي ستيز . براي ادامه ي حيات.  همه ي اينها ، در زير متن كارهاي كاستاريكا ، التهاب و (( تمپو)) يي را به وجود مي آورد ، كه من  ، نامش را مي گذارم : ضربان زندگي !

موخره

سينما ، وسعتي دارد . وسعتي ، به پهناي بي نهايت . بي نهايت و بي كران و با عظمت . آثار امير كاستاريكا ، با همه ي زيبايي اش ، تنها ذره اي از سينما مي باشد . گاهي اوقات ، پيش خودم فكر مي كنم كه من با يا فتن و ديدن ذره اي از اين عظمت ، چنان حال مي كنم و به وجد در مي آيم كه توصيف ناپذير است . اگر همه ي آن را بيابم ... واي ! چه خواهد شد ؟ به اميد آن روز !

تابستان ٨٦ ـ بندرانزلي

۰۳:۳۳ ۱۱/۰۶/۱۳۸۶
 

شما چه فكرمي كنيد ؟

(مورد نياز است) 
(انتخابى)
(مورد نياز است) 
ارائه‌ دادن‌،
ويرايش و تنظيم توسط شركت ديتا نت